دو چشم منتظرم تا همیشه خانه ی توست...............

تمام دل خوشی ام شور عاشقانه ی توست
دو چشم منتظرم تا همیشه خانه ی توست

تو صبر گفتی و من خسته از شکیبایی
تمام زندگی ام غرق در بهانه ی توست

بهانه ی همه ی شعرهای من، برگرد 
بیا که خانه ی قلبم پر از ترانه ی توست

دل گرفته ی من همچو مرغ در قفسی
تمام هوش و حواسش به آشیانه ی توست

به کنج خلوت خود، همچو ابر می بارم
سرم درون خیالم به روی شانه ی توست

تو رفته ای و من اینجا میان خاطره ها
به هر طرف که نظر می کنم نشانه ی توست

دل شکسته ی من از تو عشق می گیرد
کبوترم که امیدم به آب و دانه ی توست.......

اگر جدی بگیری...............................

یک شب بیاور شمع و روشن کن اتاقم را

شبهای بی انگیزه ی بی اتفاقم را

یک شب بیا با هر چه گرما در بغل داری

از یک جنون آتش مهیا کن اجاقم را

تو بادی و من برگ؛ سرگردانی خوبی ست

اما اگر جدی بگیری اشتیاقم را

اصلاً بیا با اتفاقی ساده روشن کن

شب های بعد از رفتن بی اتفاقم را

اصلاً گلوی گازها را باز بگذار و

با آتش سیگار روشن کن اتاقم را.......

.............................

روز تدفین بید مجنون بود لیلی از راه دور آمده بود
دست ابن السلام در دستش تا لب تنگ گور آمده بود

 

از پس دیر سالها دوری لیلی باغ های انگوری
با سپید و بنفش شیپوری در پی نفخ صور آمده بود

 

هر دو گل را دو صبحدم بوسید، نفس سبز را به صور دمید
دف زنان مرده از کفن برخاست محشر عشق و شور آمده بود

 

قلب ابن السلام  بند افتاد از لب لیلی آب قند افتاد
مُرد ابن السلام و محشر شد، بید بد در تنور آمده بود...

 

دست مجنون به گردن لیلی دست لیلی به گردن مجنون
از تماشای لیلی و مجنون رشک در چشم حور آمده بود

 

صبح بود و سماع محشر بود دامن لیلی از عرق تر بود
جای ابن السلام ، مجنون مست ،در سماع حضور آمده بود

باید مسافر می شدم...............................

باید مسافر می شدم تا انتهای تو

تا از تو بنویسم...کمی از ابتدای تو

 

باید برای از تو گفتن داغ شد در شعر

با چشم بسته مست شد در انحنای تو.......

قدمت سردرگمی هامان هزاران ساله شد........

تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی

اینکه در اندام یک شهریم، یعنی آشتی

 

دور از امواج دریا، هر دو تبعید از هوا

اینکه در زندان یک نهریم، یعنی آشتی

 

قطره قطره در عطش ها گم شدن، پرپر شدن

اینکه زجرآورتر از زهریم، یعنی آشتی

 

قدمت سردرگمی هامان هزاران ساله شد

اتفاق کهنه ی دهریم، یعنی آشتی

 

این تفاهم های پی در پی چه معنا می دهد؟؟؟

تا قیامت هم اگر قهریم، یعنی آشتی.......

تو باشی کوه می‌چسبد، تو را از کوه می‌چینم.......

خوشم با خواب‌های بی‌سرانجامی که می‌بینم

زمانی شاد و شیرینم، دمی فرهاد و غمگینم

خیابان‌های باران خورده با من الفتی دارند

مرا وقتی که می‌خوانند، دشوارست بنشینم

زمستان است اما شادم از دیدار گهگاهت

تو باشی کوه می‌چسبد، تو را از کوه می‌چینم

چنان آغشته‌ام با عطر گرم سینه‌های تو

که هر آغوش گرم دیگری را سرد می‌بینم

تماشای تو در هنگام گرگ و میش در ایوان

چنانم می‌کند مبهوت... انگاری که پرچینم

مرا در حسرت گیسو پریشان کردنت مگذار

رها کن کفر زلفت را، بیفکن رخنه در دینم.......

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است.......

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است

هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خش خوشبختی و هر نم‌نم باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله دور از تو، غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همینست، غم‌انگیز قشنگ است.......

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست.......

اول از خوبی خطابم می کند
بعد با یک “نه ” جوابم می کند

جُرعه جُرعه جُرعه می بخشد به من
مست می سازَد شرابم می کند

خشت خشتِ جان من در دستِ اوست
زیرِ پای خود خرابم می کند

قطره قطره آبرویم می بَرَد
از خجالت گاه آبم می کند

تا که گیسو می سپارَد دستِ باد
مو به مو دارد عذابم می کند

پرسشی همواره در ذهن ِ من است
می رود یا کامیابم می کند؟

...............

باغبانِ کاشیِ روح ِ من است 
می بَرَد قمصر  گلابم می کند

شب حضورِ مبهمِ گیسوی اوست
بر مدارِ شب، شهابم می کند

عاقبت با تابشِ چشمانِ خویش
ذرّه ذرّه آفتابم می کند.......

صبر کن.......این ویرانیِ ندیدنی را خواهی دید..............

همین که فرصت باشد
به خود بیایم از این همه دوری
خوب است
فکر کن؛ فکر کنم به این دقیقه ی عجیب
به وجودی که از تو لبریز شده به کلمات
به بهانۀ تازه‌ای که مهر است

حرفی نزن
بگذار صدایت بیاید
می‌شنوم از این فاصله که عشق است

نگاهم کن
با همین تصویر که از تو جانم را به بازی گرفته
و صبر کن
نسیم اگر بر کوهی بوزد
کم‌ترین اثرش رقص پروانه‌هاست

صبر کن
این ویرانیِ ندیدنی را خواهی دید
آن روز که گریه‌های ابرم، بر شانه‌های تو فرو ببارد.......

..............

این داشتن‌ها عین ناداری ست.......

گیرم که صحرا مال من باشد  
امواج دریا مال من باشد 

گیرم که پرواز پرستوها
در بی‌کران‌ها مال من باشد

گیرم که آواز قناری‌ها
در باغ تنها مال من باشد

یک دست ماه و دیگری خورشید
خاک زمین پامال من باشد

یا فرض کن هرجور می‌خواهم
امروز و فردا مال من باشد

اصلاَ تصور کن که غیر از تو
هر چیز و هرجا مال من باشد....

این داشتن‌ها عین ناداری ست
گر ملک دارا مال من باشد

می‌خواهم از دنیا بدارم دست
دست تو اما مال من باشد

وقتی تو باشی از تو سرشارم
انگار دنیا مال من باشد.......

از پنج روز نوبت خود سخت خسته ام.....................

مجنون بدون واژه ی لیلا چه می کند؟؟؟

یا عاقبت فراق تو با ما چه می کند؟؟؟

قید بهشت را زد و گندم، گناه عشق

آدم ببین به خاطر حوا چه می کند...

یوسف همان شبی که به زندان قدم نهاد

فهمید تازه آه زلیخا چه می کند

از پنج روز نوبت خود سخت خسته ام

ماندم که خضر با غم دنیا چه می کند

این روزها فقط به همین فکر می کنم

تقدیر عشق قسمت ما را چه می کند.......؟؟؟

سخت است سخت از لب مردم شنیدنت.......

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت
سخت است سخت از لب مردم شنیدنت

هرکس که این ستاره ی دنباله دار را
یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت

از مثل سیل آمدنت حرف می زند
از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت

پروانه ها به سوختنت فکر می کنند
تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت

من… من ولی به سادگی ات مهربانی ات
گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت

آخر، انار کوچک هم بازی نسیم
دیگر رسیده است زمان رسیدنت

پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده است
زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت

یا زودتر به این زن تنها سری بزن
یا دست کم اجازه بده من به دیدنت.......

به چه مانند کنم.....................؟؟؟؟؟؟؟

به چه مانند کنم خلوت آغوش تو را؟؟؟
به یکی بستر گل؟
به پَرستشگه عشق؟
یا به خلوتگه جان‌ها که غم از یاد بَرد؟؟؟
به نفس های بهار؟
یا به یک خرمن یاس؟
که شمیم خوش آن را همه جا باد بَرد.......؟؟؟

 

..........................

چه 
بی کران 
ندارمت

چه 
عاشقانه 
نیستی.......

 

................................

Image result for نیامدی

نصیب من شده از جستجوت بنویسم..............

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟
چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟

چقدر درّه بمانم به قلّه خوش باشم؟
به پای دامنه‌ها از سقوط بنویسم؟

چقدر دست من از پا درازتر باشد؟
برای آمدنت هی قنوت بنویسم؟

چه می‌شود که بیایی و شعرهایم را 
به خط بوسه به زیر گلوت بنویسم؟؟؟

و یا به جوهری از رنگ سیب روی لبت 
دو آیه از لب خود، از هبوط بنویسم

به جای بودن و ماندن، به جای آغوشت 
نصیب من شده از جستجوت بنویسم

............................................

عجب دنیایی...................................

Image result for  اگر بودی عاشق تر بودم

اگر عطر نفسهات...............................

عاشق تر از این بودم، اگر لحظه ی پرواز

در دست نجیب تو کلید قفسم بود

عاشق تر از این بودم، اگر عطر نفسهات

در لحظه ی بی همنفسی همنفسم بود

عاشق تر از این بودم، اگر فاصله ها را

این آینه ی شب زده تکرار نمی کرد

عاشق تر از این بودم، اگر هق هق ما را

این سایه ی سرمازده انکار نمی کرد

عاشق تر از این بودم، اگر در شب وحشت

مثل تپش زنجره نایاب نبودی

عاشق تر از این بودم، اگر وقت عبورم

آن سوی سکوت پنجره خواب نبودی

 

عاشق تر از این بودی، اگر ثانیه ها را

اندوه فراموشی من تار نمی کرد

عاشق تر از این بودی، اگر این دل ساده

اسرار مرا پیش تو اقرار نمی کرد

 

با تو بهترین بودم همسایه ی خورشیدی

.................................

......................................

Image result for عاشق تر بودم

خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت.......

ستاره ای شده ام غرق آسمان دلت
که راه عشق کشاندم به کهکشان دلت
پریده ام همه ی انتظار عالم را
به سمت روشن آرام آشیان دلت
مرا به سفره ای از شعر و شور مهمان کن
هزار قصه بگو با من از زبان دلت
تمام خستگی ام را به دست جاده بده
مرا همیشه نگه دار در امان دلت
مرا که ماهی تُنگ بلور عشق تو ام
سپرده هستی خود را به بیکران دلت
تو در منی و من از تو که صبح روز ازل
خدا به پیکر خاکم دمیده جان دلت
رهاتر از تو من و بی نشان تر از من تو
دو قطب حادثه سازیم در جهان دلت
مسافر همه ی عصرهای تاریخ ایم
رسیده ایم به یک نقطه… در زمان دلت.......

تو.......شور شراب کهنه را داری.......................

تو با تمام تازگی‌هایت
شور شراب کهنه را داری....

می‌آیی و دنیا صمیمی می‌شود با من....
می‌آیی و صدها هزاران ماهی قرمز
در رگ رگ من می‌شود جاری.......

چنگ در تار سر موش چه حالی دارد.......

بغلت گریه ی خاموش چه حالی دارد

غزل و بوسه و آغوش چه حالی دارد

من که یک عمر شکار توام، ای کاش شبی

کبک من باشی و من قوش، چه حالی دارد

غمزه ی چشم دل آشوب تو کم چیزی نیست

ناز ابروی تو هم روش، چه حالی دارد

دل دیوانه ی زنجیری من می گوید

حبس در حلقه ی گیسوش چه حالی دارد

عسلستان غریبی ست گل روش، ولی

عسل از شانه ی کندوش چه حالی دارد

طالع شورم اگر پرده بگرداند، آه

چنگ در تار سر موش چه حالی دارد

تار لطفی، غزل سایه، شب از نیمه گذشت

سر من بر سر زانوش چه حالی دارد.......

کسی به دیدن من پشت در نمی آید.......

چه رفته است که صبحی دگر نمی آید

"شب فراق به پایان مگر نمی آید؟ "

کجاست اهل دلی تا دعا کند، قدری 

که از دعای چو من هیچ اثر نمی آید

هزار مرتبه در را زدم ولی افسوس

کسی به دیدن من پشت در نمی آید

نسیم های فراوان رسیده تا کنعان

ولی ز یوسف من یک خبر نمی آید

ز غربتم چه بگویم؟که سایه ام حتی

گذشته از من و از پشت سر نمی آید

هنوز می طلبد قلب من تو را ای عشق 

اگر چه از تو به جز دردسر نمی آید

درخت خشکم و می دانم اینکه در آخر

برای دیدن من جز تبر نمی آید.......

...............................

Image result for شب فراق

وقتی تو در من اینهمه پرنده ای.......؟؟؟

آسمان که نشد....

چرا درخت نباشم

وقتی تو در من اینهمه پرنده ای؟؟؟

ذهنم پر از لانه هایی ست که برای تو ساخته ام.......

 

چرااااا عزیییییییز.......؟؟؟؟؟؟؟

من از میان این همه دردهاى زایمان به دنیا نیامده ام که تو سهمم نباشى....

اگر تو فلسفه ی خلقت من نیستى

پس من چرا این همه بى توام.......؟؟؟

 

در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر..................................

گفتی که می ترسی آری، کز عشق ها می گریزی

اما تو خود نفس عشقی از خود کجا می گریزی؟؟؟

دیگر که ات می رهاند از ورطه ها زورق من؟

وقتی به سودای ساحل از ناخدا می گریزی

با عشق نتوان اگر خفت باری از آن می توان گفت

از صحبت عاشقانه دیگر چرا می گریزی؟؟؟

در زیر فرمان عشق اند هر جا و هر لحظه آری

با « بی زمان » می ستیزی، از « ناکجا » می گریزی

از دور عشق، آهوی من راه برون شُد نداری

بار از خُتن چون ببندی سوی ختا می گریزی

گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد؟

این نیز خود ماجرایی است کز ماجرا می گریزی

هر سو شوی جاری افسوس، طیفی است آلوده ی رنگ

پاک زلالم  که چون آب از رنگ ها می گریزی

هرچه گریزی پلشتی است  دنیای ما غرق زشتی است

شاید به جایی برون از دنیای ما می گریزی؟

در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر

سوی کدامین غریبه زین آشنا می گریزی؟؟؟

همخوان ِ شور درونت چون من نی عاشقی نیست

ای روح نی کز نیستان با صد نوا می گریزی

کو خوش تر از عشق حالی؟؟؟ وز شعر خوش تر هوایی؟؟؟

دیگر به سوی کدامین حال و هوا می گریزی.......؟؟؟

این تصویر..........یاد چیزی نمیفتی؟؟؟؟؟؟؟

نشانه های عشق
در من نبود

تو اما
دستم را
به زیارت ِچشم هایت بردی

حالا من زائری
که تمام نذرهایش را
به نیت ِتقرب ِچشم هایت
به ضریح ِجنون
گره می زند.......

...............................................

Image result for نیستی

نیستی که نمیرم....................................

نیستی که بریزمت روی عمیق ­ترین زخمم

نیستی که نمیرم

نیستی.......

از این همه زخم های خالی نه؛

از این همه که نیستی

مُردم.......