عشق مي بايد از اين رو به آن رويت كند......

خوش به حال بوته ی یاسی که در ایوان توست

 

هی... خدا جو... عشق می آید پری جویت کند

عشق می باید که از این رو به آن رویت کند....

 

ورد لبهایت اگر چون شیخ ذکر یا رب است

می شود یک جفت چشم شوخ جادویت کند

 

ای وکیل بی گناهان قاضی القضات نیز....

آمده تا خرقه ای را وقف گیسویت کند

 

باد شالیزار شالت را به رقص آورده است

هیچ کس جز من مبادا دست در مویت کند

 

خوش به حال بوته ی یاسی که در ایوان توست....

می تواند هر زمان دلتنگ شد بویت کند...........

 

بندگان در بند خویش اند از کسی یاری مخواه

از خدا باید بخواهی تا «منِ او» یت کند.......

مثل مردي كه كه پاي قليانش.... قند روي ذغال مي انداخت.....

 
 
آشنایی همیشه شیرین نیست....... 
شاخه ای سیب کال می انداخت 
 
مثل مردی که پای قلیانش 
قند روی ذغال می انداخت
 
آه چاقو که تا همین دیروز
 
دسته ی خویش را نمی برّید 
 
قامت هر درخت جنگل را 
یاد یک خط و خال می انداخت
 
آب این رودخانه قلابیست، 
فکر ماهی همیشه مشغول است
 
چوب قلاب عاشقی در آب 
هی علامت سوال می انداخت
 
راز یلدا نگاه خورشید است، 
تا زمین خیره شد به چشمانش 
 
روز و شب را برای یک لحظه  
غافل از اعتدال می انداخت
 
مثل باغ ارم که در شیراز 
جذبه اش مال غیر بومی هاست 
 
عشق من قلب عالمی را برد،  
روی دوشش که شال می انداخت
 
برج میلاد و برج آزادی

دستهای قنوت تهرانند 

شهر وقتی که او قدم میزد

fین ما شور و حال می انداخت


سرفه می کرد و دود پس می داد 
آخرین چارشنبه ی اسفند 
 
مثل او سال نو که می آمد  
در سرم قیل و قال می انداخت
 
گردن آویز زلف خوش رنگش 
کاربرد دوگانه ای دارد 
 
گردنِ من طناب می¬انداخت 
گردنِ او مدال می انداخت
 
او بهار است و من فقط پاییز، 
ما سه ماه از مدار هم دوریم 
 
تف به تقویم و روزگاری که 
وقفه در این وصال می انداخت
 
آشنایی شبیه یک قند است،  
روزگارم سیاه خواهد شد 
 
مثل مردی که پای قلیانش 
قند روی ذغال می انداخت