من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است…
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است…

چه دلگیر است..........نه نگاهی برای زل زدن...............


چه دلگیر است

هم جمعه باشد!

هم ابر باشد!

هم باران باشد!

هم خیابان خیس باشد!

اما ...

نه کسی باشد!!!

نه دستی برای فشردن!

نه پایی برای قدم زدن!

نه نگاهی برای زل زدن!

همسایه!عجب گناه قشنگی.......

 

بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم

بیا دوباره در این باره اشتباه کنیم

من و توایم که تنها گناهمان عشق است


عجب گناه قشنگی ! بیا گناه کنیم !


تمام دفترمان را غزل غزل با عشق


کنار نامه اعمالمان سیاه کنیم


من و توئی که چنان مثل شیشه شفافیم


که روشن است ، اگر توی سینه آه کنیم


عزیز من ! به زمین و زمانه مدیونیم


اگر که لحظه ای از عمر را تباه کنیم

 

بیار سفره لبخند و بوسه ات را تا

بساط یک غزل تازه رو به راه کنیم


برای رویش یک شعر عاشقانه محض


بیا دوباره به چشمان هم نگاه کنیم...

 

عشق گنجی است که افزونی اش از آفاق است............

شعله انفس و آتش‌زنه آفاق است
غم قرار دل پرمشغله عشاق است
جام می‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم
آخرین مرتبه مست‌شدن اخلاق است
بیش از آن شوق که من با لب ساغر دارم
لب ساقی به دعاگویی من مشتاق است
بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام
عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است
باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است
عشق سرگرمی سوزاندن این اوراق است

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان .......

چون طفل که از خوردن داروست پریشان

با دوست پریشانم  و بی دوست پریشان


ابرو به هم آورده و گیسو زده بر هم

چون ابر که بر گنبد مینوست پریشان


مجموعه ی ناچیز من آشفته ی او باد

آن کس که وجودم همه از اوست پریشان


دست و دل من بر سر این سلسله لرزید

در جنگل گیسوی تو آهوست پریشان


آرامش دریای مرا ریخته بر هم

این مه که پری خوست، پری روست، پری شان


با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟

با دوست پریشانم و بی دوست پریشان ...


..............................................

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…
وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
کم‌کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تمبک و کِل بود و ما دو تا…
تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چه‌قدر سرد و کسل بود و ما دو تا،
از خواب می‌پریم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دِل بود و ما دو تا…

همسایه؛این روز ها سراسر من درد می کند..................

قلبت که می‌زند، سر من درد می‌کند

این روزها سراسر من درد می‌کند

 

قلبت که ... نیمه‌ی چپ من تیر می‌کشد

تب کرده، نیم دیگر من درد می‌کند

 

تحریک می‌کند عصب چشم‌هام را

چشمی که در برابر من درد می‌کند

 

شاید تو وصله‌ی تن من نیستی، چقدر

جای تو روی پیکر من درد می‌کند

 

هی سعی می‌کنم که تو را کیمیا کنم

هی دست‌های مس‌گر من درد می‌کند

 

دیر است پس چرا متولد نمی‌شوی؟!

شعر تو روی دفتر من درد می‌کند

همبازی؛تا نیستی تمام غزل ها معلق اند.............

عکسهای عاشقانه و احساسی ( مهر)

 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود