در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر..................................
گفتی که می ترسی آری، کز عشق ها می گریزی
اما تو خود نفس عشقی از خود کجا می گریزی؟؟؟
دیگر که ات می رهاند از ورطه ها زورق من؟
وقتی به سودای ساحل از ناخدا می گریزی
با عشق نتوان اگر خفت باری از آن می توان گفت
از صحبت عاشقانه دیگر چرا می گریزی؟؟؟
در زیر فرمان عشق اند هر جا و هر لحظه آری
با « بی زمان » می ستیزی، از « ناکجا » می گریزی
از دور عشق، آهوی من راه برون شُد نداری
بار از خُتن چون ببندی سوی ختا می گریزی
گفتی نمی خوای از تو افسانه ای ساز گردد؟
این نیز خود ماجرایی است کز ماجرا می گریزی
هر سو شوی جاری افسوس، طیفی است آلوده ی رنگ
پاک زلالم که چون آب از رنگ ها می گریزی
هرچه گریزی پلشتی است دنیای ما غرق زشتی است
شاید به جایی برون از دنیای ما می گریزی؟
در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر
سوی کدامین غریبه زین آشنا می گریزی؟؟؟
همخوان ِ شور درونت چون من نی عاشقی نیست
ای روح نی کز نیستان با صد نوا می گریزی
کو خوش تر از عشق حالی؟؟؟ وز شعر خوش تر هوایی؟؟؟
دیگر به سوی کدامین حال و هوا می گریزی.......؟؟؟