من به دور تو می گردم..............

این برگ‌های زرد 
به خاطر 
پاییز نیست 
که از شاخه می‌افتند 
قرار است تو از این کوچه بگذری 

و آن‌ها 
پیشی می‌گیرند از یکدیگر 
برای فرش کردن مسیرت...

 

گنجشک‌ها 
از روی عادت نمی‌خوانند
سرودی دسته‌جمعی را تمرین می‌کنند 
برای خوش‌آمد گفتن 
به تو...

 

باران برای تو می‌بارد 
و رنگین‌کمان 
– ایستاده بر پنجه‌ی پاهایش – 
سرک کشیده از پسِ کوه 
تا رسیدن تو را تماشا کند...

 

نسیم هم مُدام
می‌رود و بازمی‌گردد
با رؤیای گذر از درز روسری
و دزدیدن عطر موهایت...


زمین و عقربه‌ی ساعت‌ها
برای تو می‌گردند
و من
به دورِ تو.......

کجای خیال تو بمیرم.......؟؟؟

اول سراغِ چشم هایت رفتم

چشم های تو....

گفتم مبادا بسوزد

و ناز خواب تو کابوس شود

بعد سراغ موهایت رفتم

موهای تو ناز بود وُ .......

آن‌قدر که گفتم

مبادا که سفت بگیرد این دستهای چغرَم

بعد تو دردت بیاید و

خواب از سرت بپرد....

بعد سراغِ لب‌هایت

لب هایِ تو داغ بود

خیلی داغ....

آن‌قدر که نمی شد نبویید، نبوسید

گفتم مبادا که سردیِ تنم

لبانِ گرم تو را یخ کند

مبادا که بوسه ام

لب لطیف تو را زخم کند

مبادا که وقتِ بوسه

خیال خوش تو را خَش کند

مبادا.... مبادا که....

اصلن خودت بگو....

می خواهی کجای خیال تو بمیرم.......؟؟؟

مهربانی ام دارد خاک می خورد.......

این بار که از زیر داربست انگور و ماه

برمی گردی

دستمالی بیاور

هیچ می دانستی

مهربانی ام دارد خاک می خورد؟؟؟

هیچ می دانستی

دوستت که دارم

زیباتری.......؟؟؟

با اشک می شویم خیالت را.......

دارم سراغ چشم هایت را
از عکس های کهنه می گیرم
با اشک می شویم خیالت را
ماندم چرا از غم نمی میرم
ماندم چرا بعد از تو جا ماندم
با روح برفی زندگی کردم
خون شد دلم در عصر یخبندان
یخ زد تنم دم برنیاوردم
بغضی به شکل سیل ویرانگر
از سمت چشمت بر دلم جاریست
می نوشم از اندوه چشمانت
تلخی دردی را که تکراریست
بعد از تو با پاییز خوابیدم
پر پر شدم با کوبش باران
قندیل بستم در هوای قطب
در حَصر یک احساس سرگردان
بی تو زنی با حکم تبعیدی
مغلوب بازی های تقدیر است
پای عبورش مرد راهی نیست
بی تو زنی از زندگی سیر است
بی تو چنان یک عکس بی لبخند
در قاب سرد بی کسی ماندم
یا در هوایت گریه می کردم
یا با خیالت شعر می خواندم
بعد از تو ایلی در به در بودم
هر جا رسیدم کوچ راهم داد
یعنی که دست بی قرار باد
تا مرز جان کندن پناهم داد
بعد از تو یک کولی بی آواز
یک پرسه گرد شب بَلد بودم
آتش زدم نی زار جانم را
هی سوختم هی راه پیمودم
آن قوی تنهایم که بعد از تو
با موج های غصه درگیرم
یک شب به دریا می زنم یک شب
زیــــــــر نـگاه مـــــــاه می میــــــرم.......

ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ.......؟؟؟

خواب دیدیم که رؤیاست ولی رؤیا نیست
عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست

هنر عشق فراموشی عمر است ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست

ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟؟؟
در پری خانه ی ما حوصله ی غوغا نیست

ما پلنگیم مگو لکه به پیراهن ماست
مشکل از آینه ی توست! خطا از ما نیست

خلق در چشم تو دل سنگ ولی من دلتنگ
لا الهی هم اگر آمده بی "الا" نیست

موجِ شوریده دل آشفته ی ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست

بر گل فرش به جان کندن خود فهمیدیم
مرگ هم چاره ی دل تنگی ماهی ها نیست.......

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم.......

Image result for قلب و روحم
خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینـه مگر زار بگریم

از درد چنانم کـه تسلّی نشود دل
صـد بار اگر گویم و صـد بار بگریم

نالیدن من درغم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و ناچار بگریم

در خلوت وصلت دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم اما
امروز چنانم کـه در انـظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که در حسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان بگذارید
بسیار کنم نالـه و بسیار بگریم

« نظمی» مگر امروز به رحم آورم او را
رفتم بـه حریم حرم یـار بگریم.......

حتی یک نفر....................................

حتی یک نفر در این دنیا

شبیه تو نیست...

نه در نفس کشیدن...

نه در نفس نفس نفس زدن...

و نه از قشنگی...

نفس مرا بند آوردن.......

.................................

تو را دوست می دارم........................

تو را دوست می دارم

به سان کودکی

که آغوش گشوده ی مادر را

شمع بی شعله ای  

که جرقه را

نرگسی

که آینه ی بی زنگار چشمه را

تو را دوست می دارم

به سان تندیس میدانی بزرگ

که نشستن گنجشک کوچکی را بر شانه اش

و محکومی

که سپیده ی انجام را

تو را دوست می دارم

به سان کارگری

که استواری روز را

تا در سایه ی دیوار دست ساز خویش

قیلوله کند.......

باران و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند.......

آبی‌تر از نگاه تو موجی ندیده‌ام

باران و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

مرهم ز چشم‌های تو ‌می‌بارد و امید

درمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

 

دستم نمی‌رسد که به ایوان چشم تو

روزی دخیل بندم و حاجت بگیرم آه

هر شب ستاره ‌می‌شکفد در خیال من

کیوان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

 

با پرفریب نرگس در شب نشسته‌ات

راه کدام عاشق سرگشته ‌می‌زنی؟

آتش شدی و شعله به هر گوشه ‌می‌زنی

شیطان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

 

والاتر از حماسه‌ی چشمت حماسه نیست

سرکش‌تر از همیشه‌ی دریا نگاه تو

پس کی غزال وحشی من رام ‌می‌شوی؟

عصیان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند؟

 

وقتی بت سکوت مرا با نگاه خود

در ابتدای حنجره‌ام خرد ‌می‌کنی

باید به چشم‌های تو ایمان بیاورم

ایمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند.......

دل تنها میان جمع هم تنهاست.......

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست

تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من

خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست

به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق

اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست

جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار

اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست

من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل

تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست

در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی

اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست.......

کیست که چون من به تو دل بسته است؟؟؟؟؟؟؟

چشم به قفل قفسی هست و نیست

مژده‌ی فریادرسی هست و نیست

 

می‌رسد و می‌گذرد زندگی

آه که هر دم نفسی هست و نیست

 

حسرت آزادی‌ام از بند عشق

اول و آخر هوسی هست و نیست

 

مرده‌ام و باز نفس می‌کشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

 

کیست که چون من به تو دل بسته است؟؟؟

مثل من ای دوست بسی هست و نیست.......

سخت است......................................

سخت است دلم پیش تو باشد تو نباشی

احساس غزلخوان تو باشد تو نباشی

سخت است که محدوده ی ممنوع خیالم

جولانکه افکار تو باشد تو نباشی

تحریم بدی شامل حالم شود آن روز

فکرم همه آغوش تو باشد تو نباشی

دریای نمک پر شد و  سخت است برایم

هر لحظه دلم شور تو باشد تو نباشی

می ترسم از این بال که در لحظه ی پرواز

زنجیر به رویای تو باشد تو نباشی.......

من به سرپنجه ی مهر تو گرفتارترین.......

ای تو با روح من از روز ازل یارترین

كودك شعر مرا مهر تو غمخوارترین

گر یكی هست سزاوار پرستش به خدا

تو سزاوارترینی تو سزاوارترین

عطرنام تو كه در پرده ی جان پیچیده ست

سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر

بی تماشای تو روز و شب من تارترین

در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند

من به سرپنجه ی مهر تو گرفتارترین

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

گر بود چون دل من راز نگهدارترین.......

خوش باد قصه هاي شبانه همين و بس.......

ماييم و پرسه هاي شبانه همين و بس 
تا بانگ صبح شعر و ترانه همين و بس 
فرجام ماجراي بد روز را مپرس 
خوش باد قصه هاي شبانه همين و بس 
بعد از من و تو از من و تو يادگار چيست؟
يك مشت داستان و فسانه همين و بس 
مشتاقم و به خاطر يك لحظه ديدنت 
آورده ام هزار بهانه همين و بس 
 ‌يك روح شرحه شرحه و يك جسم چاك چاك 
از من جز اين مجوي نشانه همين و بس 
تنها در اين حوالي متروك روح من 
با ياد توست شانه به شانه همين و بس 
چون عابري خلاصه بگويم در اين مسير 
مانديم زير چرخ زمانه همين و بس.......

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ.......

بنال بلبل اگر با منت سر یاری ست

که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاری ست

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره ی دوست

چه جای دم زدن نافه‌های تاتاری ست

بیار باده که رنگین کنیم جامه ی زرق

که مست جام غروریم و نام هشیاری ست

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامی ست

که زیر سلسله رفتن طریق عیاری ست

لطیفه‌ای ست نهانی که عشق از او خیزد

که نام آن نه لب لعل و خط زنگاری ست

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداری ست

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن کس که از هنر عاری ست

بر آستان تو مشکل توان رسید آری

عروج بر فلک سروری به دشواری ست

سحر کرشمه چشمت به خواب می‌دیدم

زهی مراتب خوابی که به ز بیداری ست

دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ

که رستگاری جاوید در کم آزاری ست.......

برای آمدن مرگ از انتظار پرم.......

اگر سرم که از انکار کردگار  پرم 
اگر دلم که از اندوه روزگار  پرم 

دقیق تر بنگر این غبار از آینه نیست
خود این منم که در آینه از غبار پرم

درختی ام که پر از قلب های کنده شده ست
ز خالکوبی غم های یادگار پرم

نه اهل کشتی نوح و نه سر نهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم

مگیر زورق فرسوده ی مرا از رود
که از خیال رسیدن به آبشار پرم.......

مرا غم تو می کشد در آتش بهانه ها.......

چگونه می رود به سمت بیکرانه ها
که ابر گریه می کند برای رودخانه ها

پرنده غافل است از اینکه تندباد می رسد
وگرنه باز هم بنا نمی شد آشیانه ها

و این چنین که این همه ز عشق رنج می برند
مرا غم تو می کشد در آتش بهانه ها

چراغ و چشم آسمان! ستاره ها تو، ماه تو
پس از تو تار می شود شبِ تمامِ خانه ها

اگر چه زخم می زنی ولی ترا نوشته اند
به روی صفحه ی دلم خطوطِ تازیانه ها

خلاصه بر درختِ دل، تو باید آشیان کنی
وگرنه می سپارمش به دست موریانه ها.......

گله ندارم و غم ِ تو را به دوش می کشم.......

خبر نداری از دلم که ساده درد می کند
از این دلی که بی تو بی اراده درد می کند

مدام ذهن خسته ام تو را مرور می کند
سَرَم،سَرَم، خدا، که فوق العاده درد می کند

به جاده می زنم ولی چقدر پای عاشقم
از اینکه بی تو می رود پیاده درد می کند

گله ندارم و غم ِ تو را به دوش می کشم
فقط شنیده ام که دوش ِ جاده درد می کند.......

..........

من سایه ی سرد زمستان گوشه ی ایوان.......

 
سخت است هی باشد خیالت هی نباشی تو
هی من بسازم عشق را از هم بپاشی تو
 
من سایه ی سرد زمستان گوشه ی ایوان
فیروزه در فیروزه های روی کاشی تو
 
من صاف و ساده،متن یک احساس رو در رو
غرق ِ هزار اما و آیا و حواشی تو
 
شب آمده با یک بغل رویای چشمانت
شب آمده تا بر دل من خون بپاشی تو
 
با هر حضور سرد با هر گفتگوی گرم!
داری به هر صورت دلم را می خراشی تو
 
من بی قراری های یک ابر ِ زمینگیرم
ابری که نیت کرده بارانش تو باشی تو.......

با من بهار جز به بدی تا نمی كند.......

با من بهار جز به بدی تا نمی كند

دست نسيم پنجره را وا نمی كند

در ذهن كوچه شعر دل انگيز عشق را

ديگر صداي پای تو نجوا نمی كند

آواز گام های تو درهای بسته را

دعوت به روشنايی فردا نمی كند

چندی است چشم ناز و نوازشگرت مرا

از لابلای پرده تماشا نمی كند

دستت مرا به گردش صحرا نمی برد

چشمت مرا مسافر دريا نمی كند

در كوچه های گمشده يعقوب چشم من

آثاری از حضور تو پيدا نمی كند

در غربتي كه از تو به جا مانده اين دلم

جز تو هوای هيچ كسی را نمی كند

بازآ دوباره پنجره ها را مرور كن

بي تو كسی در آينه ام ها نمی كند.......

ره بردم از دل به كويش.......

مـن چون پـر كـاه و غـم عشـق همسنگ كوه گران شد
در زيـــر ايـــن بــار انــدوه اي دل مگــر مي توان شد

ره بردم از دل به كويش دل بستم از جان به مويش
عشـق مــن و حســن رويـش افســانه و داســتان شد

در كويم آن ماه سر مست آمد سر زلف بر دست
بنشاند و بنشست و برخاست گفتي كه آخر زمان شد

اي دل غم عشق ديدي جان دادي و غم خريدي 
كفر و گل و جهل و جسمت دين و دل و عقل و جان شد.......

دوای درد مرا هیچ‌کس نمی‌داند.......

چه باک اگر که جهانی رها کنند مرا

به خنده زمزمه در گوش‌ها کنند مرا

شبی دو چشمِ سیاه تو را به من بدهند

چه غم‌ که یک‌شبه صاحب‌عزا کنند مرا

تو در وجود منی پس چه‌گونه می‌خواهند

که از وجود خودم هم جدا کنند مرا

بعید نیست از این پس شبیه من بشوی

و یا به نام تو دیگر صدا کنند مرا

دوای درد مرا هیچ‌کس نمی‌داند

فقط بگو به طبیبان دعا کنند مرا.......

از جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست.......

زين گونه‌ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

جانم بگير و صحبت جانانه‌ام ببخش

كز جان شكيب هست و ز جانان شكيب نيست

گم گشته‌ی ديار محبت كجا رود؟

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست

عاشق منم كه يار به حالم نظر نكرد

ای خواجه درد هست و لیكن طبیب نیست

در كار عشق او كه جهانیش مدعی است

اين شكر چون كنیم كه ما را رقیب نیست

جانا نصاب حسن تو حد كمال یافت

وین بخت بین كه از تو هنوزم نصیب نیست

گلبانگ سایه گوش كن ای سرو خوش خرام

كاین سوز دل به نـاله‌ی هر عندليب نيست.......

میل تو گرررررررم در دل بی تاب می دود.......

شب چون به چشم اهل جهان خواب می دود

میل تو گرم در دل بی تاب می دود

در پرده ی نهان ِ دلم جای می کنی

گویی به چشم خسته تنی خواب می دود

می بوسمت به شوق و برون می شوم ز خویش

چون شبنمی که بر گل شاداب می دود

می لغزد آن نگاه شتابان به چهره ام

چون بوسه ی نسیم که بر آب می دود

وز آن نگاه مستی عشق تو در تنم

آن گونه می دود که می ناب می دود

بر دامنم ز مهر بنهْ سر که عیب نیست

خورشید هم به دامن مرداب می دود

وز گفتگوی خلق مخور غم که گاهگاه

ابر سیه به چهره ی مهتاب می دود.......

و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم.......

و ای بهانه‌ی شیرین‌تر از شکرقندم
به عشقِ پاک کسی جز تو دل نمی‌بندم

به دین این‌همه پیغمبر احتیاجی نیست
همین بس است که اینک تویی خداوندم

همین بس است که هر لحظه‌ای که می‌گذرد
گسستنی نشود با دل تو پیوندم

مرا کمک کن از این پس که گام‌های زمین
نمی‌برند و به مقصد نمی‌رسانندم

همیشه شعر سرودم برای مردم شهر
ولی نه 
هیچ‌کدامش نشد خوشایندم

تویی بهانه‌ی این شعرِ خوب باور کن
که در سرودن این شعرها هنرمندم.......

گفتی که بگذر از من از خویش هم گذشتم.......

چیزی گم است در من از آرزو فراتر

مانند جان شیرین زان نیز پر بها تر

در جستجوی اویم یا در سراغ اکسیر

من هرچه خسته پا تر او نیز کیمیا تر

گاهی که در نگاهی میابمش شگفتا

من سنگ میشوم او از لحظه ها رها تر

حس می کنم هم اینک گم گشته ی من اینجاست

این سان که گشته ام باز از لال بی صدا تر

حال مرا ببینید باور کنید این اوست

جز او که می کشاند من را به ناکجا تر؟

گم گشته من ای کاش باشد تو باشی ای عشق 

بر خود نمی پسندم درد از تو بی دوا تر

معیار عاشقی چیست آیا هنوز باید

با درد و داغ این راز گردیم آشنا تر؟

گفتی که بگذر از من از خویش هم گذشتم

شاید سراغ داری از من خوش آزما تر.......؟؟؟

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست.......

لبت نــــه گــــوید و پیداست مـی‌گــــوید دلــــت آری

که اینسان دشمنی ، یعنی که خیلی دوستم داری

دلت مــــی‌آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟

نمی‌رنجـــــم اگــر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می‌پرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

مبادا لحـــــظه‌ای حتــــی مرا اینگونــه پنداری

ترا چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

بـــه شرطی کـــــــه مرا در آرزوی خویش نگذاری

چــــــه زیبا می‌شود دنیا برای من اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما  پرده برداری

چه فرقـــی می‌کند فریاد یا پژواک جان من

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

صدایی از صدای عشق خوشتر نیست حافظ گفت

اگـــــر چــــه بر صدایش زخمـــها زد تیـــــــغ تاتاری.......

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود.......

می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

 گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

 پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

 بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه های خانه ما عاشقت بشود

 حالا تو گوش کن به غمم ....... تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

 بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود

 مال منی تو، چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

 خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو، ماه چرا عاشقت بشود

 وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

 عمری است گوش به زنگم، چرا؟؟؟که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود.......

می ميرم و هنـــوز تـو باور نمـی كنی.......

مثل كبــــوتری  كـــه اسيـــر  درخت نيست

اين عشق بی بهانه نگاهش به تخت نيست

تنهــــا مرور  دست تــــو را خواسته دلش

پيراهنی كه حق دلش چوب رخت نيست

می ميرم از نبودنت  و صبـــــر مــی كنـــــم

مرگ آن قدر كه شايعه كردند سخت نيست

می ميرم و هنـــوز تـو باور نمـی كنی

می ميرم و هنوز خيال تو تخت نيست

اين قلب تيرخورده كه يک واقعيت است

از جنـس  ابتذال نقـــوش درخت نيست

....... من ،  اســـارت من  در زمیـــن تـــــو

تقصیر چشم توست، به تقدیر و بخت نیست.......