با اشک می شویم خیالت را.......
دارم سراغ چشم هایت را
از عکس های کهنه می گیرم
با اشک می شویم خیالت را
ماندم چرا از غم نمی میرم
ماندم چرا بعد از تو جا ماندم
با روح برفی زندگی کردم
خون شد دلم در عصر یخبندان
یخ زد تنم دم برنیاوردم
بغضی به شکل سیل ویرانگر
از سمت چشمت بر دلم جاریست
می نوشم از اندوه چشمانت
تلخی دردی را که تکراریست
بعد از تو با پاییز خوابیدم
پر پر شدم با کوبش باران
قندیل بستم در هوای قطب
در حَصر یک احساس سرگردان
بی تو زنی با حکم تبعیدی
مغلوب بازی های تقدیر است
پای عبورش مرد راهی نیست
بی تو زنی از زندگی سیر است
بی تو چنان یک عکس بی لبخند
در قاب سرد بی کسی ماندم
یا در هوایت گریه می کردم
یا با خیالت شعر می خواندم
بعد از تو ایلی در به در بودم
هر جا رسیدم کوچ راهم داد
یعنی که دست بی قرار باد
تا مرز جان کندن پناهم داد
بعد از تو یک کولی بی آواز
یک پرسه گرد شب بَلد بودم
آتش زدم نی زار جانم را
هی سوختم هی راه پیمودم
آن قوی تنهایم که بعد از تو
با موج های غصه درگیرم
یک شب به دریا می زنم یک شب
زیــــــــر نـگاه مـــــــاه می میــــــرم.......